بنیاد جهانی سُخن گُستران سبزمنش، Sabz manesh Foundation
مجموعه اشعار شاعران معاصر و شاعران جوان و بزرگترین پایگاه ادبی شعر، معرفی شاعران ، طنز، ادبیات فارسی، داستان نویسی، مقاله نویسی، و واژه سازی میباشد.

بلخ در سوگ اسطوره‌ها / بصیر صانع(شاعر و عضو فعال بنياد جهانی سبزمنش)

بلخ در سوگ اسطوره‌ها / بصیر صانع(شاعر و عضو فعال بنياد جهانی سبزمنش)

در فاصله‌های نیم دهه‌ی اخیر، بلخ گواه افول چار ستاره‌ی تابناکی بود که به یک‌باره از آسمان ادبیات آن کوچید که به گمان بسیاری‌ها، قلب آن تاکنون به این اندازه، اندوه بزرگی را حتا طی سده ها، حمل نه‌کرده بود؛ ارچند این سوگ، منحصر به بلخ هم نماند بل در برخی نواحی گستره‌ی پارسی نیز سایه ها افکند… اما برای بلخِ که این فرزندان معنوی خود را با جان و دل پرورده بود، سخت جان کاه و استخوان سوز شمرده شد.
ازین میان ماناترین اسطوره.ی زبان و ادبیات پارسی که در تابستان ام‌سال( ۱۴۰۲ ه خ ) با جهان، خدا حافظی کرد، استاد واصف باختری بود او که زاده ی بلخ بود و یک عمر به خاطر ساختن زبان و ادبیات نوین از خود کار نامه های فاخر به جا ماند که بر بنیاد آن از جایگاه بلندی در ادبیات معاصر برخوردار است .
من که در دوران مکتب با نام آن اشنا شدم اما بعد ها به گنجینه های ارزشمند آن دست یافتم و پنداشتم که هویت بلند استاد واصف باختری زاده ی آفرینش های فاخری ست که از خود به یادگار گذاشته است .
یار سفر کرده دیگر ما، اسدالله عفیف باختری بود او که در میانه های زندگی و در اوج تابندگی عمر، بلخ بامی و یارانش را تنها گذاشت و رفت، وی از قماش همان شاعران بود که به گفته اقبال بعد از مرگش زاد:
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
ارچند او با خیال خود محشور بود اما کاه گاهی و یا هم به ندرت سر از انزوا بیرون می زد و در کافه خیال، حضور می یافت و تک تک جام های پر از غزل را در هیأت ساقی به لب تشنگان اهدا می کرد.
من یک بار از نزدیک با ایشان مصافحه و دیدار داشتم، همان طوریکه شعرش متفاوت بود جلوه هایش نیز متفاوت بود بی گمان او تنها بود مانند هیچ کسی نبود. با آنکه پنج اثر موصوف اقبال چاپ یافته بود اما عفیف همچنان نهفته بود تا اینکه یک سال قبل از وفات شان به کوشش دوستان انجمن قلم، گزیده ی از سروده هایش در قالب یک دفتر شعر منتشر گردید که یک مقدار دوستان با نام عفیف باختری آشنا شدند اما حرف جالب اینکه عفیف بعد از مرگ چنان غوعا برپا کرد گویا که بغض های نهان از گلوی خفقان به یک باره بیرون جسته و یا به عباره ی دیگر اندیشه های گیر مانده شبیه رگبار از آسمان ادبیات به زمین فرود آمد که من نیز یکی از آن کسانی بودم که وی را بعد از مرگش شناختم.
بی تردید عفیف باختری را می توان از ممتاز ترین شاعران معاصر دانست که به غزل روح و جلوه های تازه ی بخشید و نامش را جاویدانه ساخت که البته پیرامون زندگی موصوف، پرسش های فراوان است که باید در زمینه واکاوی فراوان صورت گیرد .
استاد یحیی جواهری اسطوره ی دیگر سفر کرده ی ماست که در بهار ۱۴۰۰ ه خ به دیار جاویدانه گان پیوست .
من که با ایشان رفاقت داشتم و چندین مراتبه در خلال مجالس ادبی باهم صحبت داشتیم وی آدم نهایت آرام و فروتن بود آهسته صحبت می کرد و خودش را در سخن هایش کوچک می پنداشت که این خود نشانه های از بزرگی موصوف بود .. بیشتر شبیه سروده هایش ظریف و زلال بود و لحن اشعارش ارچند اعتراضی بود اما صفا و صمیمیت در لابلای هر سخنش جا داشت و موج می میزند. اثر های گران بهای از خود به یادگار گذاشته که هر کدام منبع دانش و روشنی هاست.
آخرین عزیز رفته بلخی مان، استاد صادق عصیان شاعر نویسنده و استاد دانشگاه بلخ بود او که سال ها بود ادبیات و دانایی را به شاگردان درس می داد و یک باره در دیار غربت در پاییز ام‌سال( ۱۴۰۲) با همگان خداحافظی کرد .همچنان با استاد عصیان آشنایی داشتم شخصیت قابل ارج داشت و یکی از منتقدین فرا دست در حوزه شعر و ادبیات بلخ شمرده می شد. که از خود آثار ارزشمند به یادگار گذاشته است. روح شان شاد و یادشان گرامی باد !

به روان اسطوره های شعر معاصر پارسی:
مرگ جامی ست که
هرکس به لبش نوش کند
خرم آن دل که بنوشید و ولی هیچ نه مُرد
آن‌که در رگ ، رگِ فریاد زمان
موج زند
آن‌که در برگ هنر، نقش تبسم دارد
آن‌که در شرکت خورشید، سهم دار شده
مردنش آسان نیست
مردنش آسان نیست
او که چون بذر
خودش را به جهان کاشته است
او که جنگل شده و عشق بر افراشته است
او که از تخم خودش خرمنی انباشته است
او که آن خرمن خود را
به شبی باد سپرد ..
مردنش آسان نیست
مردنش آسان نیست
ریشه دار که
به ژرفای دلی آب رسید
پاسداری که چو در کسوت ارباب رسید
ماه پوی که
به آن خانه ی مهتاب رسید
و گذر نامه مهتاب گرفت
مردنش آسان نیست
مردنش آسان نیست
و همان قطره
که باران شد و دریا بنمود
و همان خامه
که آهنگ نهادینه سرود
و همان نامِ که محدود
به یک شهر نبود
و همان فخرِ که از ما بود و از عالم بود
مردنش آسان نیست
مردنش آسان نیست
لحن زیبا که به آن گستر پژواک رسید
موج پژواک
که در زمزمه ی حافظه رفت
و همان یاد که تاریخ شد و
سبز بماند ..
مردنش آسان نیست
مردنش آسان نیست
بصیر صانع/ شاعر و عضو محترم بنیاد جهانی سبزمنش
دلو / بهمن ۱۴۰۲ ه خورشیدی

ارسال یک پاسخ