بنیاد جهانی سُخن گُستران سبزمنش، Sabz manesh Foundation
مجموعه اشعار شاعران معاصر و شاعران جوان و بزرگترین پایگاه ادبی شعر، معرفی شاعران ، طنز، ادبیات فارسی، داستان نویسی، مقاله نویسی، و واژه سازی میباشد.

داستان کوتاه”پنجره”/ فاطمه امیری کهنوج(عضو سبزمنش) 

داستان کوتاه

آپارتمان جدیدمان طبقه چهارم بود، پنجره اتاق خوابهای ساختمان از پشت به کوچه‌ای کم عرض منتهی می‌گردید.
درب منازل حیاط دار واقع در آن کوچه، به خیابان باز میشدند.
روزی پرده پنجره اتاق خواب را پس زده و چند دقیقه بیش از حد معمول به پنجره منزل آنها خیره شدم. پشت میز بزرگی در حال کار روی نقشه های کاغذی بود. نیم نگاهی به بالا انداخت، نمیدانم چگونه متوجه حضورم شده بود. به اتاق پذیرائی برگشتم، ساعت سه بعد ظهر را نشان میداد.
نیروئی درونم را برای رفتن دوباره بسوی پنجره بدنبال خود میکشاند.
چند بار گوشه پرده را کنار زده و نگاهش کردم. گاهی سرش را بالا می آورد و نگاهمان تا با هم تلاقی میکرد لبخند میزد. پرده را کشیده و پنجره را کامل گشودم.
لحظاتی بعد با کرشمه و لبی خندان او را ترک و بر تختخواب دراز کشیدم.
آنروز خوشم آمد، انگار حس خوب وصف ناپذیری در من ایجاد شده بود.
برای روزهای بعد عادت کرده بودم همان ساعت پشت پنجره باشم.
دستش را که برای ادای سلام بالا میبرد، موهای افشانم را از روی چهره پس زده و با لبخندی ملیح پاسخ سلامش را با حرکت دادن انگشتان میدادم.
سرمستی لذت بخشی تمام وجودم را در بر میگرفت و حال دلم خوش میشد؛ از این فاصله راضی به همین دست تکان دادنهایش بودم.
گاهی غرق در ترسیم تصاویری بر برگه های نقشه میگردید و وجود مرا تا هنگامیکه جرعه ای از نوشیدنیش را میخورد فراموش میکرد.
این اواخر  پیامهائی با ماژیک بر کاغذ مینوشت و نشانم میداد تا آنرا بخوانم. نوشته ها قابل رویت نبودند، بین ما فاصله بود.
میخواستم با اشاره به او بفهمانم که چیزی از نوشته هایش را نمیبینم.
و بعد پشیمان میشدم که دیگر ننویسد.
دیدنش برایم عادت گردیده و از این تماشای خوشایند، لبریز از لذتی سکرآور میشدم .
احساس مینمودم بدون رد و بدل کردن کلامی، عشق با زبان سکوت راه خود را بین ما یافته؛ چون بوسیله امواج همسو قلبمان با دیدن همدیگر به طپش می افتاد.
باید به بهانه ائی او را از نزدیک میدیدم و بپرسم پیامهائی که برایم مینویسی چه هستند؟
شاید او نیز منتظر دیدار است.
نمیدانم چه زمانی این انتظارها که شرم مانع آن میباشد به پایان میرسد؟
روزهای نافرجام لعنتی از راه رسیدند، چه حکمتی بود که خداوند این فرصت را از من گرفت.
سر ساعت پرده را میکشیدم، از او خبری نبود، پیش خود میگفتم شاید لحظاتی بعد بیاید، اما پنجره اش بسته ماند.
پس نزدن پرده و باز نکردن پنجره اش هر روز تکرار شد.
کاسه صبرم از انتظار بی سرانجام لبریز شد.
اگر او نیز مانند من دلباخته شده بود، پس باید سر موعد می آمد و مرا چشم انتطار نمیگذاشت.
افکار منفی به مغزم خطور و مثل خوره به جانم افتاد.
ندائی از درونم برخواست که قضاوت بیخودی نکن.
تصمیم گرفتم، به درب خانه شان بروم، در آنصورت شاید علت را بیابم.
آدرس آنها همان بید مجنون بزرگی بود که در حیاط منزلشان آنرا می‌دیدم.
گرچه اسمش را بلد نبودم اما چهره اش در ذهنم حک شده بود.
به منزلشان که نزدیک شدم بنرهائی به دیوار نصب شده بود. پاهایم سست و چشمهایم تار میدیدند.
نمیخواستم حدسی را که هم اینک زده بودم قبول کنم، با خود کلنجار میرفتم.
چهره او را بر پوستر چسبیده بدیوار شناختم، نامش عزیز ارجمندی و در متن؛ حادثه سقوط مهندس ساختمان وجود داشت.
اشکم سرازیر و غم طاقت فرسای عجیبی بر دلم سنگینی کرد. روی زمین نشستم، هق هق کنان گفتم کاش همدیگر را می دیدیم.
خانم سیاهپوشی که از منزل بیرون آمده بود لحظاتی ایستاد و نگاهم کرد، غم در چشمانش موج میزد. دستم را گرفت و بلند شدم، لباسم را تکاندم. نمی‌توانستم تسلیت بگویم، از نگاه پرسشگرم فهمید و با تاثر گفت: دو هفته است که برادرم از بین ما رفته.
آهی سوزناک کشیدم با سر آستین اشکهایم را پاک کرده و برگشتم که بروم.
دستم را گرفت، پرسید شما کی هستین؟ گفتم یه دوست، دوستی که او را هرگز از نزدیک ندید.
اصرار کرد لطفاً نرید، داداشم دوستی داشت که از پنجره به تماشایش می نشست، قرار بود او را ببینه اما اجل فرصتش نداد.
ببینم شما همان نیستی؟
با تأسف سرمو تکون دادم.
دوان دوان رفت نوشته های ماژیکی را آورد و بدستم داد.
نگارشها، جملاتی آهنگین و زیبا با خطی خوش خطاب بمن بودند.

1 نظر
  1. Sabz Logo
    فاطمه امیری کهنوج می گوید

    ممنون

نظرات بسته شده است.