بنیاد جهانی سُخن گُستران سبزمنش، Sabz manesh Foundation
مجموعه اشعار شاعران معاصر و شاعران جوان و بزرگترین پایگاه ادبی شعر، معرفی شاعران ، طنز، ادبیات فارسی، داستان نویسی، مقاله نویسی، و واژه سازی میباشد.

هفتمین دور بداهه‌سرایی بنیاد جهانی سبزمنش

هفتمین دور بداهه‌سرایی بنیاد جهانی سبزمنش

شبِ یک‌شنبه ساعت ۹ بجه ۲۵سنبله/ شهریور ۱۴۰۲ مشاعره‌ی زنده و بداهه‌سرایی دلچسپی توسط شاعران بنیاد جهانی سبزمنش در پیامخانه‌ی گروه بنیاد جهانی سبزمنش دائرشد.
بیت‌ها توسط سیدعنایت الله عادلی شاعر خوب معاصر کشور جمع آوری و توسط خدمتگزار مردم(احمد شاه رفیقی) تصحیح و نشر گردید.
بداهه‌سرایی آسان نیست و کار هرکس نیست اکثر شاعران خوب معاصر توانائی بداهه‌سرایی را ندارند‌ بعضی‌ها یک غزل در همان وزن می‌گویند به کسی روان می کنند که اصلاح کند بعد در آخر وقت یا بعد از ختم بداهه سرایی پست می کنند ومی نویسند،اینک سهم من از بداهه سرایی. بداهه سرایی همین بیتهای جمع آوری شده درمشاعره ی زنده است.آفرین به همین شاعران توانا و شجاع.
توقع تان از بیتهای بداهه بالا نباشد.بداهه سرا نمی تواند مثل بزرگان ادبیات اشعار دارای صورخیال وخیال انگیز حائزِ صنایع لفظی ومعنوی بسراید.
بداهه‌سرایی سرگرمی جالبی است که برای پرورش ذوق و طبع شعری سخنوران و شاعران جوان کشورمان سودمند است.

بیت انتخابی:
گذشت عمرعزیزم سفید شد مویم
هنوز از سیه.بختی چو طفل بدخویم
میربچه (سید)شاعر معاصر لوگر متوفی ۱۳۳۵
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

ببین سفید شده ریش و مو و ابرویم
بیا که از دلِ غمگینِ خود سخن گویم
امین الله ابراهیمی

هنوز عاشق آن خط وخال وابرو یم
خرابِ سُرخی دور لبان جادو یم
سیدعنایت الله عادلی

نسیم باد بیا بر وطن ببر بویم
در انتظار من است آن نگار دلجویم
حمید الله توحیدی

بیا بیا چو نسیمی صبا تو ای مهوش
بیا تو چندی بمان ای نگارِ بدخویم
امین الله ابراهیمی

ستاده ام سر راهت عزیز دلجویم
به انتظار تو هستم ترا همی جویم
شمیلا سرشک

وخاک درگه آن عاشقان دل پاکم
فرار سلطنت مردمان بد خویم
سیدعنایت الله عادلی

اگر تو سنگ شوی سدّ راه فریادم
من از تبار خروشان خشم آمویم
سلینا آزاده
به شاخه‌های جوانم، به ساقه‌های نحیف
تبر زدی که بمیرم، دوباره می‌رویم!
سلینا آزاده

به دشت های جنون می روم تک وتنها
به قصد صید همان ناز بره آهویم
سیدعنایت الله عادلی

وصال توست نویدم رضای توست امید
رضا و وصل ترا ای حبیب می جویم
احمد شاه رفیقی

به تار های دو زلفت نگار زنجیرم
اسیر عشق تو ای ماهتاب دلجو یم
سیدعنایت الله عادلی

ببخش مادرِ خوبم ندیدمت عمریست
خیال و صل تورا زار زار می جویم
حمید الله توحیدی

کجاستی که تو را لحظه لحظه می پویم؟
تو را به دشت و به کوه و کویر می جویم
میرزاد ولی

اگر چه ظاهراً اینجا و از وطن دورم
به فکر و روح و روانم مدام آن‌سویم
حمید الله توحیدی

دریده جان ودلم را غم جدایی تو
فتاده دست پلنگ وبسان آهویم
شمیلا سرشک

نمی‌شود چه کنم بعد تو سخن گویم
بیا که دلبر خود هر دقیقه می‌جویم
نسیم مبارز

به دور شمع رخت پر زنم چو پروانه
برای حُسن خوشت روز وشب غزل گویم
سیدعنایت الله عادلی

دل و ستاره ی بختت که آمده سویم
شکوفه ای شده در لابلای گیسویم
نرگس سادات

بگو چگونه بنوشم قدح ز لب هایت
که تشنگان زیادی نشسته هر سویم
نرگس سادات

هنوز متکی بر وعده ی ازل مائیم
هنوز مطمئین از آن بلی و قالو یم
حمید الله توحیدی

مرا به حال خودم بد رقم تو جا ماندی
به کنج خلوت خویشم ز گریه می مویم
میرزاد ولی

بگیر دست مرا ای خدا! نجاتم ده
که غرقه در دل امواجِ رود آمویم
حمید الله توحیدی

بیاورم به زمین اخترانِ روی سما
اگر ببینی تو یک لحظه نازنین سویم
امین الله ابراهیمی

به مثل خارم و اندر کنار غنچه روت
ز بیخ برکنی مارا دوباره می رویم
میرزاد ولی

زتُندی سُخَنم هیچگاه مرنج که من
هنوز طفلم وخُردم هنوز بد خو یم
سیدعنایت الله عادلی

ببین صداقت ما را که در مقابل تو
هزار طعنه زدی ، خم نگشته ابرویم
میرزاد ولی

کجاست اهل محبت، کجاست اهل وفا
مسیر گردش گردون خطاست می گویم
حمید الله توحیدی

گمان مبر که زیاد تو می شوم غافل
عزیز خوش سخنم نازنین مهرویم
سیدعنایت الله عادلی

نسیمِ خوش وزد از کوی یار جانب من
گمان که خیمه زده روی تپه آهویم
امین الله ابراهیمی

شکسته عهد ورها کرده ومرا رفتی
هنوز نقش قدوم ترا که می جویم
شمیلا یرشک

دیگر مگو که ترا عاشق وخرابم من
هزار عاشق زار اند به روی نیکو یم
شمیلا سرشک

هنوز زنده ام و موج غم عزیز دلم
درون زخم زبانم سکوت می جویم
وحیده مژگان

به آب و آتش و باد است صدای گریه ی تو
ترا به کوثر و حوض گلاب می جویم
وحیده مژگان

تو گل چو میشوی و هاله ها فراسویت
ترا به شیشه و عطر و شراب می بویم
وحیده مژگان

“گذشت عمر عزیزم سفید شد مویم ”
هنوز قصه عشقت به شکوه می گویم
صدیقه یوسفزی

تو رفتی و دل من تنگ مهر تو شده است
نمی‌روی تو ز یادم نگارِ دلجویم
صدیقه “یوسفزی”

میان این همه ظلم و زمان تاریکی
نمی‌شود چه کنم این دقیقه بدخویم
نسیم مبارز

خمار و مست تو ام ای اله و خالق من
نه مستِ روی نگار و نه چشم و ابرویم
حمید الله توحیدی

چه کار زشت نمودم سیه شده رویم
مگر خدا بکند از کرم نظر سویم
نیماخاموش

به ذره ذره جانم نسیم مهر وزید
فروچوشدسر انگشت تو به گیسویم
شمیلا سرشک

ازآن زمان که رقیبم به زلف تو زد دست
سرشک چشم من هر لحظه می چکد رویم
احمد شاه رفیقی

کجایی ای مهِ زیبا، گلابِ خوشبوبم
نگار لب شکر و یار چشم آهویم.
سید عادل شاه زایر

نمانده طاقت و صبری که انتظار کشیم
مرا که بسته ی زلف و به دام گیسویم
میرزاد ولی

ز بوی مشک و ختن گر شنیده باشی عزیز
ز شوق مشک و ختن در شکار آهویم
حمید الله توحیدی

به دَره دَره برفتم به دست تیر و کمان
نشسته‌ام به کمین در شکارِ آهویم
امین الله ابراهیمی

دیگر به مجلس یاران و عاشقان نروم
که رفته است در آنجا نگار بدخویم
امین الله ابراهیمی

“گذشت عمرعزیزم سفید شد مویم”
خوش آن دمی که بیایی ، ببوسی ابرویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

گل است وفصل بهار ، لاله های صحرایی
بگو چگونه شدی مستِ حُسن نیکویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

فدای غیرت و دو چشم و ابرویت
بیا کنار من امشب، عزیز مه رویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

قسم به واژه واژه ی شعرم که در تخیل خود
نسیم زلف تو را هر سحر که می بویم
میرزاد ولی

من آن سروخرامان و خراب و بی روحم
نیامدی که ببینی شمیم گیسویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

دچار مشکلم امشب گمان ز قافیه ها
روم بسوی بدخشان و شهر آرگو یم
حمیدالله توحیدی

شبی که عطر تنت کرده بود خشبویم
از آن ببعد ترا هر دقیقه می جویم
نیماخاموش

عجیب دل بسته ام یقین که می دانی
گل همیشه بهار و، حریف دل جویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

ز چشم خُمارِ ” اشرف” ات، عطر یاس می بارد
منم که زُلال و، چو عطری مُشک بویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

دلم ز غصه شده تنگ ز درد بگرفته
شب است و کاش بیایی دمی به پهلویم
میرزاد ولی

مرا تو در دلِ آن شهر و دهِ می‌جوی؟
مجوی بیا که من اینجا ساکن کویم
امین الله ابراهیمی

فدای لعل لب آن نگار مه رویم
شهید رقص دو چشمان و تیغ ابرویم
شکرمحمد غفورے

چه خنده ها که نمودی برای دلتنگی
فدای خنده‌ی تو این دقیقه خوش‌خویم
نسیم مبارز

برفتی گرچه تو از بسترم بدور امشب
ببین که عطرِ تنت را هنوز می بویم
امین الله ابراهیمی

هنوز فکر سخن جنگی باد بر سر من
که تا سبک نشود وزنه ی ترازو یم
حمید الله توحیدی

خوشست با تو بسر بردنم بلے، تا مرگ
فرا رسد سحری یا شبی به پهلویم

شکرمحمد غفوری

به هر طرف که ترا بی قرار می پویم

جوانه می زنم از سر دوباره می رویم
نیماخاموش

صدای زمزمه ات می‌رسد به گوش ولی
تو نیستی که ببینی چقدر خوش خویم
صدیقه “یوسفزی”

برای آنکه زعطرتنت شوم خوشبو
شمیم ونگهت زلف تو هر نفس جویم
احمد شاه رفیقی

صدای زمزمه و آن نوای افغانی
به گوش من که رسد آن دقیقه خوش‌خویم
نسیم مبارز

گمانم عاشق من از تبار ایرانی ست
و من فریفته ی دختران هندو یم
حمید الله توحیدی

نه باغبان مرا پروریده است نه ابر
به سنگلاخ طبیعت گیاه خود رویم.
سیدعادل شاه زایر

بیا عزیز دلم رفت عمر من به فنا
که بوی عطر تنت صبح و شام می بویم
صدیقه “یوسفزی”

تبر بدست اجانب فتاده است یاران
بریده شاخ درختان سرو وناجویم
شمیلا سرشک

مریض دیدنت استم به بستر افتادم
بیا برای مداوا نشین به پهلویم
سیدعنایت الله عادلی

ز خوان و سفره ی حاتم نمی زنم لبِ نوش
ا گر خدا بدهد از توانِ بازو یم
حمید الله توحیدی

هزار حیف که اینجا گرفته اند تبر
ز بیخِ بیخ بریدند، نهالِ ناجویم
امین الله ابراهیمی

به خواب دیدمت که آمدی به کلبه ی من
سرم به شانه ی تو نشستی به پهلویم
صدیقه “یوسفزی”

شبی به بسترمن آمدی مگر در خواب
هنوز بسترخود تا به صبح می بویم
احمد شاه رفیقی

مرو جوان که وطن سخت احتیاج تو است
بمان بمان که تویی عزتم وآبرویم
شمیلا سرشک

منم بسان همان فاخته ی مهاجر کوه
شنیده باشی اگر ناله های کو کو یم
حمید الله توحیدی
@@@

بیا تو لحظه‌ی اندر کنارِ من بنشین
ز درد دردِ نهانِ “امین” می‌گویم.
امین الله ابراهیمی
از آن نفس که تو هستی کنار من یارم
کشیده ام ز غضب دست و خیلی خوش خویم
نیما خاموش
تو گر چه برده ای از یاد لحظه هایم را
تو را به هر نفسم لحظه لحظه می جویم
به پاس عشق هنوزم چو لاله می رویم
پر از نشاط و ترانه و یاسمین بویم
شاذیه عشرتی
بیا در گوشه خلوت ز حال دل تو جویا شو
کشم پرده ز روی غم چه ها که من به تو گویم
سید محمد هاشمی
ترا به رسم محبت رفیق ! مجنون وار
به کوه و دشت وطن عاشفانه می جویم
شکرمحمد غفوری
تمام حسرت دلتنگے و غم هجرت
نهاده در دل شعر و ترانه میگویم
شکرمحمد غفورے
تویی شبیه قومندان در لواے بزرگ
من از قفاے تو سر باز قل اردویم
شکرمحمد غفورے
فرا رسیده به فکرم که موقع خفتن
ازین به بعد دگر مصرعی نمے گویم
شکرمحمد غفورے😴
خوشست نرمے گفتار و گرمے روی ات
تمام عمر فداے تو ، ناز بانویم
شکرمحمد غفورے
به شهر اهینه بندان و کوچه ی ز طلا
چو سایه نقش قدم های مرمرین جویم
غلام محمد راسخ
خزان و برگ طلای و رنگ بوقلمون
ز شاخه ها ی گل ی نسترن ترا بویم
غلام محمد راسخ
رها نمی‌شوم از دام انتظارت هیچ
گهی بخنده به یادی تو گاه بد خویم
شاذیه عشرتی
فضا دلکش صحرا وباد صبح نسیم
معطر است به بوی تن و سیاه مویم
غلام محمد راسخ
به غمزه رام نمود اهو رمیده ز بند
نگار سرکش نازی و نازنین خویم
غلام محمد راسخ
گناه کار ی بی گنه ام در میان جمع امشب
نه پاس موی سفید کرد کس نه آبرویم
غلام محمد راسخ
نشد ز حال پریشم کسی کنون آگاه
ز کی گلایه کنم؟ حال دل به کی گویم
غلام محمد راسخ
به نیلگونی چرخ سپهر و موجه ی آبی
که تا سپید شود دیده ام ترا پویم
غلام محمد راسخ
حدیث انس به وصف تو دارم من چو سکو
فرشته ی زحیا هستی ای سیاه مویم
غلام محمد راسخ
بیت انتخابی :
گذشت عمرعزیزم سفید شد مویم
هنوز از سیه بختی چو طفل بدخویم
میربچه (سید )شاعر معاصر لوگر متوفی ۱۳۳۵
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

ببین سفید شده ریش و مو و ابرویم
بیا که از دلِ غمگینِ خود سخن گویم
امین الله ابراهیمی

هنوز عاشق آن خط وخال وابرو یم
خرابِ سُرخی دور لبان جادو یم
سیدعنایت الله عادلی

نسیم باد بیا بر وطن ببر بویم
در انتظار من است آن نگار دلجویم
حمید الله توحیدی

بیا بیا چو نسیمی صبا تو ای مهوش
بیا تو چندی بمان ای نگارِ بدخویم
امین الله ابراهیمی

ستاده ام سر راهت عزیز دلجویم
به انتظار تو هستم ترا همی جویم
شمیلا سرشک

وخاک درگه آن عاشقان دل پاکم
فرار سلطنت مردمان بد خویم
سیدعنایت الله عادلی

اگر تو سنگ شوی سدّ راه فریادم
من از تبار خروشان خشم آمویم
سلینا آزاده
به شاخه‌های جوانم، به ساقه‌های نحیف
تبر زدی که بمیرم، دوباره می‌رویم!
سلینا آزاده

به دشت های جنون می روم تک وتنها
به قصد صید همان ناز بره آهویم
سیدعنایت الله عادلی

وصال توست نویدم رضای توست امید
رضا و وصل ترا ای حبیب می جویم
احمد شاه رفیقی

به تار های دو زلفت نگار زنجیرم
اسیر عشق تو ای ماهتاب دلجو یم
سیدعنایت الله عادلی

ببخش مادرِ خوبم ندیدمت عمریست
خیال و صل تورا زار زار می جویم
حمید الله توحیدی

کجاستی که تو را لحظه لحظه می پویم؟
تو را به دشت و به کوه و کویر می جویم
میرزاد ولی

اگر چه ظاهراً اینجا و از وطن دورم
به فکر و روح و روانم مدام آن‌سویم
حمید الله توحیدی

دریده جان ودلم را غم جدایی تو
فتاده دست پلنگ وبسان آهویم
شمیلا سرشک

نمی‌شود چه کنم بعد تو سخن گویم
بیا که دلبر خود هر دقیقه می‌جویم
نسیم مبارز

به دور شمع رخت پر زنم چو پروانه
برای حُسن خوشت روز وشب غزل گویم
سیدعنایت الله عادلی

دل و ستاره ی بختت که آمده سویم
شکوفه ای شده در لابلای گیسویم
نرگس سادات

بگو چگونه بنوشم قدح ز لب هایت
که تشنگان زیادی نشسته هر سویم
نرگس سادات

هنوز متکی بر وعده ی ازل مائیم
هنوز مطمئین از آن بلی و قالو یم
حمید الله توحیدی

مرا به حال خودم بد رقم تو جا ماندی
به کنج خلوت خویشم ز گریه می مویم
میرزاد ولی

بگیر دست مرا ای خدا! نجاتم ده
که غرقه در دل امواجِ رود آمویم
حمید الله توحیدی

بیاورم به زمین اخترانِ روی سما
اگر ببینی تو یک لحظه نازنین سویم
امین الله ابراهیمی

به مثل خارم و اندر کنار غنچه روت
ز بیخ برکنی مارا دوباره می رویم
میرزاد ولی

زتُندی سُخَنم هیچگاه مرنج که من
هنوز طفلم وخُردم هنوز بد خو یم
سیدعنایت الله عادلی

ببین صداقت ما را که در مقابل تو
هزار طعنه زدی ، خم نگشته ابرویم
میرزاد ولی

کجاست اهل محبت، کجاست اهل وفا
مسیر گردش گردون خطاست می گویم
حمید الله توحیدی

گمان مبر که زیاد تو می شوم غافل
عزیز خوش سخنم نازنین مهرویم
سیدعنایت الله عادلی

نسیمِ خوش وزد از کوی یار جانب من
گمان که خیمه زده روی تپه آهویم
امین الله ابراهیمی

شکسته عهد ورها کرده ومرا رفتی
هنوز نقش قدوم ترا که می جویم
شمیلا یرشک

دیگر مگو که ترا عاشق وخرابم من
هزار عاشق زار اند به روی نیکو یم
شمیلا سرشک

هنوز زنده ام و موج غم عزیز دلم
درون زخم زبانم سکوت می جویم
وحیده مژگان

به آب و آتش و باد است صدای گریه ی تو
ترا به کوثر و حوض گلاب می جویم
وحیده مژگان

تو گل چو میشوی و هاله ها فراسویت
ترا به شیشه و عطر و شراب می بویم
وحیده مژگان

“گذشت عمر عزیزم سفید شد مویم ”
هنوز قصه عشقت به شکوه می گویم
صدیقه یوسفزی

تو رفتی و دل من تنگ مهر تو شده است
نمی‌روی تو ز یادم نگارِ دلجویم
صدیقه “یوسفزی”

میان این همه ظلم و زمان تاریکی
نمی‌شود چه کنم این دقیقه بدخویم
نسیم مبارز

خمار و مست تو ام ای اله و خالق من
نه مستِ روی نگار و نه چشم و ابرویم
حمید الله توحیدی

چه کار زشت نمودم سیه شده رویم
مگر خدا بکند از کرم نظر سویم
نیماخاموش

به ذره ذره جانم نسیم مهر وزید
فروچوشدسر انگشت تو به گیسویم
شمیلا سرشک

ازآن زمان که رقیبم به زلف تو زد دست
سرشک چشم من هر لحظه می چکد رویم
احمد شاه رفیقی

کجایی ای مهِ زیبا، گلابِ خوشبوبم
نگار لب شکر و یار چشم آهویم.
سید عادل شاه زایر

نمانده طاقت و صبری که انتظار کشیم
مرا که بسته ی زلف و به دام گیسویم
میرزاد ولی

ز بوی مشک و ختن گر شنیده باشی عزیز
ز شوق مشک و ختن در شکار آهویم
حمید الله توحیدی

به دَره دَره برفتم به دست تیر و کمان
نشسته‌ام به کمین در شکارِ آهویم
امین الله ابراهیمی

دیگر به مجلس یاران و عاشقان نروم
که رفته است در آنجا نگار بدخویم
امین الله ابراهیمی

“گذشت عمرعزیزم سفید شد مویم”
خوش آن دمی که بیایی ، ببوسی ابرویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

گل است وفصل بهار ، لاله های صحرایی
بگو چگونه شدی مستِ حُسن نیکویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

فدای غیرت و دو چشم و ابرویت
بیا کنار من امشب، عزیز مه رویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

قسم به واژه واژه ی شعرم که در تخیل خود
نسیم زلف تو را هر سحر که می بویم
میرزاد ولی

من آن سروخرامان و خراب و بی روحم
نیامدی که ببینی شمیم گیسویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

دچار مشکلم امشب گمان ز قافیه ها
روم بسوی بدخشان و شهر آرگو یم
حمیدالله توحیدی

شبی که عطر تنت کرده بود خشبویم
از آن ببعد ترا هر دقیقه می جویم
نیماخاموش

عجیب دل بسته ام یقین که می دانی
گل همیشه بهار و، حریف دل جویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

ز چشم خُمارِ ” اشرف” ات، عطر یاس می بارد
منم که زُلال و، چو عطری مُشک بویم
# دکتر اشرف حیدری 💚

دلم ز غصه شده تنگ ز درد بگرفته
شب است و کاش بیایی دمی به پهلویم
میرزاد ولی

مرا تو در دلِ آن شهر و دهِ می‌جوی؟
مجوی بیا که من اینجا ساکن کویم
امین الله ابراهیمی

فدای لعل لب آن نگار مه رویم
شهید رقص دو چشمان و تیغ ابرویم
شکرمحمد غفورے

چه خنده ها که نمودی برای دلتنگی
فدای خنده‌ی تو این دقیقه خوش‌خویم
نسیم مبارز

برفتی گرچه تو از بسترم بدور امشب
ببین که عطرِ تنت را هنوز می بویم
امین الله ابراهیمی

هنوز فکر سخن جنگی باد بر سر من
که تا سبک نشود وزنه ی ترازو یم
حمید الله توحیدی

خوشست با تو بسر بردنم بلے، تا مرگ
فرا رسد سحری یا شبی به پهلویم

شکرمحمد غفوری

به هر طرف که ترا بی قرار می پویم

جوانه می زنم از سر دوباره می رویم
نیماخاموش

صدای زمزمه ات می‌رسد به گوش ولی
تو نیستی که ببینی چقدر خوش خویم
صدیقه “یوسفزی”

برای آنکه زعطرتنت شوم خوشبو
شمیم ونگهت زلف تو هر نفس جویم
احمد شاه رفیقی

صدای زمزمه و آن نوای افغانی
به گوش من که رسد آن دقیقه خوش‌خویم
نسیم مبارز

گمانم عاشق من از تبار ایرانی ست
و من فریفته ی دختران هندو یم
حمید الله توحیدی

نه باغبان مرا پروریده است نه ابر
به سنگلاخ طبیعت گیاه خود رویم.
سیدعادل شاه زایر

بیا عزیز دلم رفت عمر من به فنا
که بوی عطر تنت صبح و شام می بویم
صدیقه “یوسفزی”

تبر بدست اجانب فتاده است یاران
بریده شاخ درختان سرو وناجویم
شمیلا سرشک

مریض دیدنت استم به بستر افتادم
بیا برای مداوا نشین به پهلویم
سیدعنایت الله عادلی

ز خوان و سفره ی حاتم نمی زنم لبِ نوش
ا گر خدا بدهد از توانِ بازو یم
حمید الله توحیدی

هزار حیف که اینجا گرفته اند تبر
ز بیخِ بیخ بریدند، نهالِ ناجویم
امین الله ابراهیمی

به خواب دیدمت که آمدی به کلبه ی من
سرم به شانه ی تو نشستی به پهلویم
صدیقه “یوسفزی”

شبی به بسترمن آمدی مگر در خواب
هنوز بسترخود تا به صبح می بویم
احمد شاه رفیقی

مرو جوان که وطن سخت احتیاج تو است
بمان بمان که تویی عزتم وآبرویم
شمیلا سرشک

منم بسان همان فاخته ی مهاجر کوه
شنیده باشی اگر ناله های کو کو یم
حمید الله توحیدی
@@@

بیا تو لحظه‌ی اندر کنارِ من بنشین
ز درد دردِ نهانِ “امین” می‌گویم.
امین الله ابراهیمی
از آن نفس که تو هستی کنار من یارم
کشیده ام ز غضب دست و خیلی خوش خویم
نیما خاموش
تو گر چه برده ای از یاد لحظه هایم را
تو را به هر نفسم لحظه لحظه می جویم
به پاس عشق هنوزم چو لاله می رویم
پر از نشاط و ترانه و یاسمین بویم
شاذیه عشرتی
بیا در گوشه خلوت ز حال دل تو جویا شو
کشم پرده ز روی غم چه ها که من به تو گویم
سید محمد هاشمی
ترا به رسم محبت رفیق ! مجنون وار
به کوه و دشت وطن عاشفانه می جویم
شکرمحمد غفوری
تمام حسرت دلتنگے و غم هجرت
نهاده در دل شعر و ترانه میگویم
شکرمحمد غفورے
تویی شبیه قومندان در لواے بزرگ
من از قفاے تو سر باز قل اردویم
شکرمحمد غفورے
فرا رسیده به فکرم که موقع خفتن
ازین به بعد دگر مصرعی نمے گویم
شکرمحمد غفورے😴
خوشست نرمے گفتار و گرمے روی ات
تمام عمر فداے تو ، ناز بانویم
شکرمحمد غفورے
به شهر اهینه بندان و کوچه ی ز طلا
چو سایه نقش قدم های مرمرین جویم
غلام محمد راسخ
خزان و برگ طلای و رنگ بوقلمون
ز شاخه ها ی گل ی نسترن ترا بویم
غلام محمد راسخ
رها نمی‌شوم از دام انتظارت هیچ
گهی بخنده به یادی تو گاه بد خویم
شاذیه عشرتی
فضا دلکش صحرا وباد صبح نسیم
معطر است به بوی تن و سیاه مویم
غلام محمد راسخ
به غمزه رام نمود اهو رمیده ز بند
نگار سرکش نازی و نازنین خویم
غلام محمد راسخ
گناه کار ی بی گنه ام در میان جمع امشب
نه پاس موی سفید کرد کس نه آبرویم
غلام محمد راسخ
نشد ز حال پریشم کسی کنون آگاه
ز کی گلایه کنم؟ حال دل به کی گویم
غلام محمد راسخ
به نیلگونی چرخ سپهر و موجه ی آبی
که تا سپید شود دیده ام ترا پویم
غلام محمد راسخ
حدیث انس به وصف تو دارم من چو سکو
فرشته ی زحیا هستی ای سیاه مویم
غلام محمد راسخ

1 نظر
  1. Img 1572
    نقیب مروت می گوید

    از ادمین های محترم خواهش می کنم بنده را نیز در گروه ادد نمایند تابتوانم سهمی در بداهه سرایی های بعد داشته باشم. از زحمات تان قلبا و قبلا سپاسگزارم

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.